عکس های بامزه




عکس های خنده دار فیس بوکی   اختصاصی خورشیدک


عکس های خنده دار فیس بوکی   اختصاصی خورشیدک


عکس های خنده دار فیس بوکی   اختصاصی خورشیدک

ba bababam,


عکس های خنده دار فیس بوکی   اختصاصی خورشیدک

نگاره: ‏م س ی ح .........شب خوش‏



نگاره: ‏‎COMPARTIR :)‎‏



اینکارها رو به ترتیب انجام بدین

1-به ستاره قرمز روی دماغ دختره به مدت 30 ثانیه خیره بشین.

2- حالا به یک کاغذ سفید یا دیوار سفید نگاه کنین و مرتب چشمک بزنین


نگاره: ‏اینکارها رو به ترتیب انجام بدین

1-به ستاره قرمز روی دماغ دختره به مدت 30 ثانیه خیره بشین.

2- حالا به یک کاغذ سفید یا دیوار سفید نگاه کنین و مرتب چشمک بزنین‏


نگاره: ‏كيا موافقن؟؟
كصصصصصصصصافففففططططا
:|
اصن يه وضي‏

عکس


نگاره: ‏نه پسرا فقط نظر بدیــــــــــــــــــــــــــــن خو به نظرتون بهتر نبود خدا از اولش  پاهای مبارک بعضی از دخترا رو اینطوری می آفرید که اونقدر به خودشونم زحمت ندن عایا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ =)))

♛▀N▄I●N◘A▀Z▄A●N◘▀♛‏

نگاره: ‏:DD 


باحال ترین عکسها و خنده دارترین کلیپها ==> www.funn4life.com‏

نگاره: ‏نظر تون چیه ؟‏

نگاره: ‏روش حل مشکلات در ایران‏

نگاره: ‏خلاقیت یعنی این :)))))‏

نگاره: ‏این خلاقیت دخترهای ایرانی چنتا لایک داره؟؟؟؟‏

نگاره: ‏روزهای رفتن به مدرسه‏

عکس

عکس

نگاره: ‏عارفه :دی 
خخخخخ‏

نگاره: ‏‎:D‎‏




عاشقانه ترين عكسي كه تاحالا ديدم . عاشقانه تر از لاو ايز 


خنگ تر از اين ديده بودين خدايي ؟؟؟؟




Hamtaraneh.com

یادش بخیر... تو تعلیمات اجتماعی این آقای هاشمی دهن ما رو سرویس کرده بود مرتیکه هی با خانوادش میرفت مسافرت!! هی ما بد بخت باید جاش امتحان میدادیم!!!! یادمه ها که میگم 

 


در این شکل شما سه تصویر می بینید. تصویر وسط مشکی و تصاویر چپ و راست رنگی. تصویر راست از راست به چپ می چرخد و تصویر چپ از چپ به راست. نکته جالب این است که اگر تصویر مشکی وسط را همزمان با یکی از تصاویر چپ یا راست نگاه کنید با همان تصویر و به همان جهت می چرخد.


 تفاوت خوابگاه دختران با پسران 
http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up1/16320966214727487472.jpg
http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up1/98436139401463333176.jpg






برين حاااااال كنين

*************************************************

عطسه دختر : --------------- ­->عتسي ...!!
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.

.
عطسه پسر :--------> هاتشوبيسخلبوهوو ­ووووووطراشش...! ­! :)
خخخخخخخخخخخخخخخخخخ


شعر هاي زيبا

خری آمد به سوی مادر خویش  بگفت مادر چرا رنجم دهی بیش

برو امشب برایم خواستگاری  اگر تو بچه ات را دوست داری 

 خر مادر بگفتا : ای پسر جان  تورا من دوست دارم بهتر از جان

 ز بین این همه خرهای خوشگل  یكی را كن نشان چون نیست مشگل

خرك از شادمانی جفتكی زد  كمی عرعر نمودو پشتكی زد 

 بگفت : مادر به قربان نگاهت  به قربان دوچشمان سیاهت

 خر همسایه راعاشق شدم من  به زیبایی نباشد مثل او زن 

 بگفت: مادر برو پالان به تن كن  برو اكنون بزرگان را خبر كن 

 به آداب و رسومات زمانه  شدند داخل به رسم عاقلانه 

دوتا پالان خریدند پای عقدش  یه افسار طلا با پول نقدش 

 خریداری نمودند یك طویله  همانطوری كه رسم است در قبیله

خر دانا كلام خود گشایید  وصال عقد ایشان را نمایید 

 دوشیزه خر خانم آیا رضائی  به عقد این خر خوشتیپ در آیی

 یكی از حاضرین گفتا به خنده  عروس خانم به گل چیدن برفته 

برای بار سوم خر بپرسید   كه خر خانم سرش یكباره جنبید

 خران عرعر كنان شادی نمودند  به یونجه كام خود شیرین نمودند

***************

خدا بده از اين پير مردا با ريشاي بلند...

داستان

زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با ریش های بلند جلوی در دید. به آنها گفت: من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم. آنها پرسیدند: آیا شوهرتان خانه است؟ زن گفت: نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته. آنها گفتند: پس ما نمی توانیم وارد شویم. عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد. شوهرش به او گفت: برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل. زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمی شویم. زن با تعجب پرسید: چرا!؟ یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت: نام او ثروت است. و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت: نام او موفقیت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم. زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهـر گفت : چه خوب، ثـروت را دعوت کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود! ولی همسرش مخالفت کرد و گفت: چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟ عروس خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد: بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود. مرد و زن هر دو موافقت کردند.زن بیرون رفت و گفت: کدام یک از شما عشق است؟ او مهمان ماست. عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسید: شما دیگر چرا می آیید؟ پیرمردها با هم گفتند: اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید، بقیه نمی آمدند ولی هرجا که عشق است ثروت و موفقیت هم هست!

**********************
خواهشا اين داستان رو تا اخرش بخووونين .

این فقط یک داستانه

(دوست گلم تا اخرش بخون و در قسمت نظرات یک جمله به دلخواه به تمام مادران دنیا تقدیم کن .)

مادر من فقط یک چشم داشت. من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود

اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت

یک روز اون اومده بود دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره

خیلی خجالت کشیدم. آخه اون چطور تونست این کار رو بامن بکنه ؟

به روی خودم نیاوردم، فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم و فورا از اونجا دور شدم

روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت، هووو، مامان تو فقط یک چشم داره!

فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم.
کاش زمین دهن وا میکرد و منو ، کاش مادرم یه جوری گم و گور میشد

روز بعد به مادرم  گفتم، اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال کنی چرا از پیش من نمی ری ؟

ولی مادرم  هیچ جوابی نداد....

حتی یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم، چون خیلی عصبانی بودم.

احساسات مادرم برای من هیچ اهمیتی نداشت

دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم

سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم

اونجا ازدواج کردم، واسه خودم خونه خریدم، زن و بچه و زندگی

از زندگی، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم

تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من

اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه هاشو

وقتی مادرم  ایستاده بود دم در، بچه های من  به اون خندیدند
و من سر مادرم  داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا اونم بی خبر ؟؟

سرش داد زدم، چطور جرات کردی بیای به خونه من و بچه ها رو بترسونی؟!
گم شو از اینجا! همین حالا


اون به آرامی جواب داد، اوه خیلی معذرت میخوام.
مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم، و بعد فورا رفت و از نظر ناپدید شد

یک روز، یک دعوت نامه از ایران  اومد در خونه من در سنگاپور
برای شرکت در جشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه

ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری به ایران  میرم

بعد از مراسم، رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون( یهنی خونمون تو ایران ) البته فقط از روی کنجکاوی

همسایه ها گفتن که مادرم مرده

ولی من حتی یک قطره اشک هم نریختم

همسایه ها  یک نامه به من دادند که مادرم  ازشون خواسته بود که به من بدن

 

این بود نامه مادرم :

ای عزیزترین پسر من، من همیشه به فکر تو بوده ام.
منو ببخش که به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم

خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میای ایران ،

ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تو رو ببینم

وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم

آخه میدونی ... وقتی تو خیلی کوچیک بودی، تو یه تصادف، یک چشمت رو از دست دادی

به عنوان یک مادر، نمی تونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ میشی با یک چشم !!!

بنابراین چشم خودم رو دادم به تو

 
برای من اقتخار بود که پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور کامل ببینه

با همه عشق و علاقه 

مادر یک چشم تو ...

 

جانم فدای مادر عزیزم

....

قلب

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم
تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی…شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید…

چشمانش را باز کرد..دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید..درضمن این نامه برای شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد. بازش کرد و درون آن چنین نوشته شده بود:

سلام عزیزم.الان که این نامه رو میخونی من درقلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت)

دختر نمیتوانست باور کند..اون این کارو کرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..
آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد..و به خودش گفت چرا هیچوقت حرفاشو باور نکردم…


 

سوتي هاي باحال ايراني ( ادامه مطلب)

ادامه نوشته

گوشه دو تا چشماتون رو بکشید و چیزی که میبینید رو تو کامنت بنویسید ♥♥


نگاره: ‏گوشه دو تا چشماتون رو بکشید و چیزی که میبینید رو تو کامنت بنویسید ♥♥‏


kheng

زن جوانی بسته‌ای کلوچه و کتابی خرید و روی نیمکتی در قسمت ویژه فرودگاه نشست که استراحت و مطالعه کند تا نوبت پروازش برسد .
در کنار او مردی نیز نشسته بود که مشغول خواندن مجله بود.
وقتی او اولین کلوچه‌اش را برداشت، مرد نیز یک کلوچه برداشت.
در این هنگام احساس خشمی به زن دست داد، اما هیچ نگفت فقط با خود فکر کرد: عجب رویی داره!
هر بار که او کلوچه‌ای برداشت مرد نیز کلوچه ای برمیداشت. این عمل او را عصبانی
تر می کرد، اما از خود واکنشی نشان نداد.
وقتی که فقط یک کلوچه باقی مانده بود، با خود فکر کرد: “حالا این مردک چه خواهد کرد؟”
مرد آخرین کلوچه را نصف کرد و نصف آن را برای او گذاشت!...
زن دیگر نتوانست تحمل کند، کیف و کتابش را برداشت و با عصبانیت به سمت سالن رفت.
وقتی که در صندلی هواپیما قرار گرفت، در کیفش را باز کرد تا عینکش را بردارد، که در نهایت تعجب دید بسته کلوچه‌اش، دست نخورده مانده .
تازه یادش آمد که اصلا بسته کلوچه‌اش را از کیفش درنیاورده بود...


داستان هاي كوتاه و پند اموز

داستان هاي كوتاه و پند اموز

خدا

روزي مردي خوابي عجيب ديد.ديد كه پيش فرشته هاست و به كار هاي انان نگاه ميكند.هنگام ورود . دسته بزرگي را ديد كه سخت مشغول كارند.و تند تند نامه هايي را كه توسط پيك ها به زمين ميرسند باز ميكنند و داخل جعبه ميگذازند. مرد از فرشته اي پرسيد:شما چه كار ميكنيد ؟فرشته در حالي كه داشت نامه اي را باز ميكردگفت اينجا بخش دريافت است و ما دعاها وتقاضاهاي مردم را از خداوند تحويل ميگيريم.

مرد كمي جلو تر رفت. باز تعدادي از فرشتگان را ديد كه كاغذ هايي را درون پاكت ميگذارندو انها را توسط يك پيك به زمين ميفرستند . مرد كمي جلو رفت و دوباره همان سوال را پرسيد.فرشته گفت :اين جا بخش ارسال است و ما رحمت و الطاف خداوند را به زمين ميفرستيم.

مرد كمي جلو تر رفت و فرشته اي را ديد كه بيكار نشسته و با تعجب از فرشته پرسيد شما چرا بيكاريد؟فرشته جواب داد اين جا بخش تصديق است مردمي كه دعا هايشان مستجاب شده بايد جواب بفرستند.

مرد از فرشته پرسيد مردم چگونه ميتوانند جواب بفرستند ؟ فزشته پاسخ داد با گفتن :خدايا شكر

كوهنورد

داستان درباره كوه نوردي است كه ميخواست بلند ترين قله را فتح كند.بالاخره بعد از سالها اماده سازي خود تصميم گرفت ماجراجويي اش را اغاز كند.اما از انجايي كه كه اوازه فتح قله را فقط براي خود ميخواست تصميم گرفت به تنهايي از قله بالا برود. او شروع به بالا رفتن از قله كرد اما دير وقت بود و به جاي زدن جادر همچنان داشت از قله بالا ميرفت.تا اينكه هوا تاريك تاريك شد.سياهي شب بر كوهها سايه افكنده بود.و كوهنورد قادر به ديدن چيزي نبود.همه جا تاريك بود ماه و ستاره ها پشت ابر گم شده بودند.و او هيچ چيز نميديد.در حال بالا رفتن بود فقط چند قدمي با قله فاصله داشت.كه پايش لغزيد وبا شتاب تندي به پايين پرتاب شد.در حال سقوط فقط نقطه هاي سياهي ميديد... و به طرز وحشتناكي فكر ميكرد جاذبه زمين او در خود فرو برده است در ان لحظات پر از وحشت تمامي خاطرات خوب و بد زندگي اش را به ياد اورد.ناگهان در لحظاتي كه مرگ خود را نزديك ميديد حس كرد طنتبي دور كمرش بسته شده است و او را به شدت ميكشد.ميان اسمان و زمين معلق بود.فقط طناب بود كه او را نگه داشته بودو در ان سكوت هيچ راهي نداشت.جز اينكه فرياد بزند : خدايا كمك كن.ناگهان صدايي از دل اسمان پاسخ داد از من چه ميخواهي.خدايا نجاتم بده. ايا يقين داري كه ميتوتنم تو را نجات بدهم.يله باور دارم كه ميتواني.ژس طنابي كه به كمرت بسته شده قطع كن.لحظه اي در سكوت سپري شد و كوهنورد تصميم گرفت طناب را شدت بچسبد.فرداي ان روز گروه نجات گزارش دادند جسد يخ زده ي كوهنوردي پيدا شده در حالي كه از طنابي اويزان بوده و دستهايش مهكم طناب را جسبيده بودند وفقط چند قدم تا سطح زمين...

گنجشك و خدا

گنجشك به خدا گفت لانه داشتم ارامگاه خستگيم . سرپناه بيكسيم .طوفان تو انرا از من گرفت . كجاي دنيا تو را گرفته بودم؟خدا گفت : ماري در راه خانه ات بود . باد را گفتم لانه ات را واژگون كند . انگاه تو از كمين ما پر گشودي.چه بسيار بلاهاكه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ناخاسته به دشمنيم برخاستي...

 

عینک آفتابی نگا استور

به "سگ" استخون بدی ..

دورت میگرده

واست دم تکون میده !!!

من به تو "دل " داده بودم ... لعنتـــــــــــــــــــی !!!!!

 

عینک آفتابی نگا استور

 

 

دلم تنگ شده

برای وقتی كه می گفتی :دلم واست تنگ شده

دلم تنگه..

برای بودنت

شایدم لبخند خودم

دلم برای همه چیز تنگ شده جز

نبودنت !

 

پس زمینه های عاشقانه و رمانتیک

برای تو می نویسم که عاشقانه میخوانی درد دلم را

برای تو مینویسم ،

برای تو که میدانم عاشقی یا در غم عشقت نشسته ای.

مینویسم تا بخوانی ، من با یک دنیا احساس نوشته ام ، تو نیز با چشمان خیست بخوان....

برای تو می نویسم که عاشقانه دفتر عشق را ورق میزنی

و آنچه که برای دلها مینویسم ، با یک عالمه احساس میخوانی....

صفحات دفتر عشق را یکی یکی ورق بزن ،

دفتری که صفحه به صفحه آن جای قطره های اشک در آن پیداست...

این قطره های اشک ، قطره های اشک من و آنهاییست که از ته دل متنهای مرا میخوانند....

بخوان همراه با همه ، من نیز می نویسم برای تو و برای همه....

دفتر عشق ، این دفتر کهنه که هر صفحه از آن با کلام عشق آغاز شده برای همه است ،

برای عاشقان وبرای آنهاییست که در غم از دست دادن عشق نشسته اند

و آنها که تنها در گوشه ای خسته اند...

دفتر عشق ، دفتریست که هیچگاه صفحات آن که همه از جنس دل است به پایان نمیرسد

اما شاید روزی این دستهایم خسته از نوشتن کلام عشق شود...

بخوان آنچه برای تو و برای همه عاشقان دفتر عشق نوشته ام....

بخوان تا من نیز عاشقانه برایت بنویسم...

ببین عشق چه غوغایی در این دفتر عشق به پا کرده....

دلی آدمی را دیوانه کرده ، یک عاشق را مجنون کرده ....

برای تو می نویسم که میدانم مثل منی ، همصدا با من ، و همنشین با اشک!

برای تو مینویسم که عاشقترینی ،

غمگینترینی

و یا شايد هم مثل خودمن

تنهاترینی!

 

..................................................

............................................

.......................................................

..........................................................

دلتنگت که مي شوم

پريشانت که مي شوم

ويرانت که مي شوم...

دفترم را ورق مي زنم

که لابلاي تک تک واژه هايش

که لابلاي تمام خطوطش

که لابلاي تمام صفحاتش


ترا نوشته ام...

دلتنگ تر مي شوم

پريشان تر مي شوم

ويران تر مي شوم....!!!

ای ستاره ها چه شد که او مرا نخواست؟

ای ستاره ها ستاره ها ستاره ها

پس دیار عاشقان جاودان کجاست؟

 

اینم معانی جدید بعضی کلمات

عذرخواهی: در ایران دمده شده و بجای آن از توجیه استفاده می‌شود.

بیمه‌ عمر: قراردادی که شما را در تمام عمر فقیر نگه داشته تا شما پولدار مرده و مراسم کفن و دفنتان آبرومندانه برگزار شود.

شناسنامه یا کارت ملی: دفترچه و کارتی که یکی بدون دیگری فاقد ارزش بوده و حتما جفتش لازم است.

سریال: فیلمی‌ست چند قسمتی، که روش مصرف مواد مخدر و آخرین شیوه‌های دزدی را به شما آموزش می‌دهد.

تلفن همراه: وسیله‌ای سه‌کاره جهت کلاس گذاشتن، آهنگ گوش کردن و نهایتا‍ عکس گرفتن است.

ایرانسل: خط تلفنی است جهت مزاحمت و سر به سر گذاشتن دوست و آشنا.

گرانی: کلمه‌یی است زاده‌ی توهم غربیان که در ایران تاکنون مشاهده نشده است!

آثار باستانی: خرابه‌هایی که هرچه زودتر باید نابود شوند چون خیلی جا گرفته‌اند.

خودپرداز: دستگاهی‌ست که همیشه‌ی خدا باید برای رسیدن به آن در صف ایستاد و اگر صفی در کار نباشد 99.99 درصد خراب است.

اداره: محلی که شما بعد از تنش‌ها و جدل‌های منزل در آنجا استراحت می‌کنید.

مجرم: فردی که هیچ فرقی با سایر افراد ندارد و تنها تفاوتش در این است که توانسته‌اند او را دستگیر کنند.

تورم: عددی بی‌خود و چرت بوده که همچنان در ایران یک رقمی است!

گارانتی: یک اسم زیبا و خوش تلفظ است ولی در عمل مکافاتی بیش نیست.

تحقیق: کپی-پیست کردن مقالات اینترنتی.

مترو: سونای بخار متحرک!

شب امتحان: حکم بین دو نیمه در فوتبال ایران در زمان مربی‌گری مایلی‌کهن را دارد و فقط باید توکل کرد به خدا و دعا خواند.

دانشجو: دو طیف اند، یک طیف آخرش وزیر میشن بی برو برگرد ! طیف دیگه میدوند که قاطی فرار مغزها بشن، والا زندانی میشن چون همیشه معترضن.

بزرگراه: نوعی پیست رالی به همراه یادگیری آپ تو دیت‌ترین فحش‌های باناموسی و بدون آن!

رئیس: فردی که وقتی شما دیر به سر کار می‌روید خیلی زود می‌آید و زمانی که شما زود به اداره می‌روید یا دیر می‌آید و یا مرخصی است.

شهرداری: گرفتن رشوه، داشتن صدها پروژه‌های نیمه‌تمام و نصب تابلوهای روزشماری جهت افتتاح.

از پذیرفتن خانم‌های بد حجاب معذوریم: تابلویی که در همه‌جا نصب شده، جهت کرکر خنده و عوض کردن روحیه‌ی مردم.

سطل آشغال: وسیله‌یی‌ست موجود در خیابان‌ها جهت ریختن زباله در اطراف آنها.

مدرک تحصیلی: کاغذی مستطیل شکل، در ابعاد مختلف که بسته به مقطع، قیمتش فرق می‌کند و بدون پارتی در هیچ کجا به درد نمیخورد "مگر هنگام ا ز د و ا ج"

حراج: اصطلاحی‌ست که در آن به قیمت اصلی کالا درصدی اضافه کرده و با ماژیک قرمز روی آن خط زده و قیمت اصلی کالا را در زیرش درج می‌کنند.

وای چه جالی میده :))))))

جالب ترین تاب دنیا

جالبترین تاب دنیا ( تصویر متحرک ) www.taknaz.ir